يك اتفاق تلخ
سلام عزيز دلم.امروز ميخوام يك ماجراي تلخيو برات تعريف كنم يكشنبه هفتم آبان ماه قرار شد ببريمت دكتر واسه چكاپ ماهانه،تا اينكه ببينم وزنت بهتر شده يا نه؟ مطب دكتر شلوغ بود و مجبور شديم به نوبت وايستيم. تو هم آرومو قرار نداشتيو از بغل بابايي ميومدي بغل من،و از بغل من ميرفتي بغل بابايي و هي ميگفتي نمين،يعني اينكه زمين بذاريمت.من هم برداشتمتو گذاشتمت روي صندلي تا بشيني كمي كه گذشت چشمت روز بد نبينه.نميدونم كه چي شد تو خواستي كه زمينو نگاه كني، خم شدي به طرف زمين،خم شدن همانو به زمين افتادنت همان،روي صورت افتادي زمين و بلافاصله گريه كردي الهي من دورت بگردم،انگار يه سطل آب داغ ريختن رو سرم .خيلي...
نویسنده :
مامان ضحــــا
9:45







